تا شقایق هست زندگی باید کرد ....

چند کلام عاشقانه
نویسنده : بهاره , ص - ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٢

چه شغل عجیبی !

شروع هفته تو را می بینم

باقی هفته

به خاموش کردن خودم در اتاقم مشغولم!؟

<><><><><><><><><><><>

حکایت بارانِ بی امان است

این گونه که من دوستت دارم

شوریده وار و پریشان 

باریدن ؛ بر خزه ها و خیزاب ها

به بی راهه

و راه تاختن

بی تاب و بی قرار

دریایی جستن

و به سنگچین باغِ بسته دری , سر نهادن

و تو را به یاد آوردن

حکایتِ بارانی بی قرار است

این گونه که من دوستت دارم ... !؟

  <><><><><><><><><><><>

خلاصه بهاری دیگر ؛ بی حضور تو

از راه می رسد

و آن چه زیبا نیست

   زندگی نیست ...

   روزگار است...!؟

 

 


comment نظرات ()
کاوه یا اسکندر ....!؟
نویسنده : بهاره , ص - ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ تیر ۱۳٩٢

در مزار آبادِ شهرِ بی تَپش 

وایِ جغدی هم نمی آید به گوش

دردمندان ؛ بی خروش و بی فَغان

خشمناکان ؛ بی فَغان و بی خروش

آبهــا از آسیــاب افتــاده است 

دارها بَرچیده ... خونــها شسته اند 

جای رنج و خشم و عُصیان  بوته ها 

پشکُبنهای پلیدی رُسته اند

باز ما ماندیم و شهری بی تَپش

زان چه کَفتار است و گرگ و روبه است !!!

گاه می گویم ؛ فغانی بَرکشم 

باز می بینم ؛ صدایم کوته است!

آبها از آسیاب اُفتاده ... لیک 

باز ما ماندیم و خوانِ ؛ این و آن 

میهمانِ باده و اَفیون و بَنگ 

از عَطای دشمنان و دوستان

هرکه آمد... بار خود را بست و رفت 

ما همان ؛ بدبخت و خوار و بی نَصیب 

زان چه حاصل ؟ جز دروغ و جز دروغ ؟

زین چه حاصل ؟ جز فریب و جز فریب ؟

باز می گوینـــد : فــردایی دگــر 

صبــــر کن تا دیگــــری پیــــــدا شود 

کاوه ای پیـدا نخواهد شد ؛ ولی 

ای کـــاش 

اسکنــــدری پیــــــدا شود ؟؟!!

 


comment نظرات ()
بتِ من
نویسنده : بهاره , ص - ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ فروردین ۱۳٩٢

 عکس   عکس های فانتزی زیبا و دیدنی با موضوع سمفونی زدن

زمین ؛ باران را صدا می زند 

باد می گذرد ؛ چلچله می چرخد 

و نگاهِ من گم می شود !

ماهی زنجیری آب است 

و من زنجیری رنج !

نگاهت خاک شدنی

لَبخندت پلاسیدنی ست ...

سایه را برتو فرو اَفکنده ام 

تا بُتِ من شوی 

نزدیک تو می آیم ؛ بوی بیابان می شنوم 

 به تو می رسم ... تنها می شوم 

کنار تو تنهاتر شده ام !!!؟؟؟

از تو تا اوجِ تو ... زندگی من گسترده است 

از من تا من ... تو گسترده ای 

با تو بَرخوردم ...

به راز پرستش پیوستم !

از تو به راه افتاده ام ...

به جلوۀ رنج رسیدم !

و با این همه ... ای شفاف !!!

و با این همه ... ای شگرف !!!

مرا راهی از تو به در نیست 

زمین باران را صدا می زند ؛ من تو را 

پیکرت را زنجیری دستانم می سازم 

تا زمان را زندانی کنم

تا از تو برای خود

ابدیتی بسازم !؟

 

 

 

 

 


comment نظرات ()
سکوت
نویسنده : بهاره , ص - ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٢

گالری عکس نایت اسکین,نایت گالری,عکس عاشقانه,ولنتاین,کارت پستال عاشقانه,عکس های هنری,عکس زیبا,دخترانه,پسرانه,عکس طبیعت

 

قصدِ من ،فریب خودم نیست دلپذیر

قصدِ من ،فریب خودم نیست

اگر لبها دروغ می گویند

از دست های تو

راستی هویداست!

و من از دست های توست

که سخن می گویم ...

دستانِ تو ،خواهرانِ تقدیرِ مَنند !

تو اینجایی

و نفرین شب بی اَثر اَست!

با دست های تو

من لَزجترین شب ها را

چراغان می کنم ...

من زندگیم را خواب می بینم!

من رویاهایم را زندگی می کنم!

من حقیقت را زندگی می کنم!

من از جنگلهای انبوه

به سوی تو آمدم ...

تو طلوع کردی 

من مُجاب شدم

من غریو کشیدم و آرامش یافتم

کنار بهار ... به هر برگ

سوگند خوردم

وتو در گذرگاه های شب زده

عشق تازه را اخطار کردی!

در بی ستاره ترین شب ها

لبخندت را آتشبازی کردم

و از آن پس ، قلبِ کو چه 

خانه ی ماست !

قصدِ من ، فریب خودم نیست دلپذیر

قصدِ من ، فریب خودم نیست


 


comment نظرات ()
← صفحه بعد