
آبی بلند را می اندیشم و هیاهوی سبزِ پایین را
ترسان از سایۀ خویش ؛ به نیزار آمده ام
دشمنی کو ؟ تا مرا از من ؛ بَر کند ؟
دچارِ بودن گشتم ؛ که شبیخونی بود !
نفرین به زیستن ... تپش کور !!!
هستی مرا بَرچین ؛ ای ندانم چه خدایی موهوم !
کوهساران مرا پُر کن ؛ ای طنین فراموشی !
تو را یافتم ...
آسمانها را پِی بردم
تو را یافتم ...
درها را گشودم ؛ شاخه ها را خواندم
از بیم عشق تو می گریزم
و چه بیهوده است ؛ وقتی فضا را فرا گرفته ای !
از بیکران تو می ترسم ؛ ای دوست !
بام را بَر اَفکن و بتاب
که خرمن تیرگی اینجاست
بشتاب ؛ درها را بشکن ؛ وَهم را دونیمه کن
که منم ... هَستۀ این بارِ سیاه !
اَندوه مرا بچین ؛ که رسیده است
مرا بِدان سو ببر ؛ به صخرۀ بَرترِ من رسان
که جُدا مانده ام
نگین آرامش گم کرده ام و گریه سر دادم !
صدا بزن ؛ تا هستی بپاخیزد
گلی رنگ بازد ؛ پرنده؛ هوای فراموشی کند .
تورا دیدم ... از تنگنای زمان جُستم
تو را دیدم ... شور عَدم در من گرفت
کنار تو ... زنبق سیرابم
دوست من ... هستی ترس انگیز است !
به صخرۀ من ریز ؛ مرا در خود بسای
که پوشیده از غبار دلتنگیم
بمان ؛ بی خدایی مرا بیاکن ؛ محراب بی آغازم شو
تا شنوده ی آسمان ها شویم
نزدیک آی ؛ عَطشِ مرا از سَرچشمۀ وجودت سیراب کن
تا مَن سراسر " مَن" شوم ...!؟

همه ی بُت هایم را می شکنم
تا فَرش کنم بر راهی که تو بگذری !
برای شنیدن ساز و سُرودِ من
همه ی بُت هایم را می شکنم
ای مهمان ِ یک شب اثیری ِ زودگذر
تا راه ِ بی پایان غَزلم
از سَنگفرش ِ بُت هایی که در مَعبد ِ ستایششان
چون عودی در آتش سوخته ام
تو را به نَهانگاه دردِ من آویزد!
این طرف در اُفق خونینِ شکسته ؛ انسان من ایستاده است !
او را می بینم ...
او را می شناسم ...
روح نیمه اش در انتظار نیم دیگر خود ؛ درد می کشد!
" - مرا نجات بده ای کلیدِ بزرگ نفره !
مرا نجات بده !
" - مرا به پیش خودت ببر!
سَردار بزرگ رویاهای سپید من !
مرا به پیش خودت ببر!
و میان این هردو افق من ایستاده ام
و درد سنگین این هردو افق بر سینه ی من می فشارد
و اکنون آن زمان رسیده است
که من به صورت دردی جانگداز دَر آیم !
در مقطع روحی که شقاوت های نادانی ؛ آن را از هم دَریده است !
و من اکنون یک پارچه دردم ...
در آفتاب گرم یک بعد از ظهر تابستان
در دنیای بزرگ دردم زاده شدم
" -میان آرزوهایم خُفته ام
و خستگی ِ وَصلی که اُمیدش با من نیست
مرا با خود بیگانه می کند
و کجاست ؟
به من بگویید کجاست ؟
خداوندگارِ دریای گود خواهش های پُر تَپش ِهر رگ ِمن
که نامش را جاودانه
با خَنجره های هر نقس؛درد
بر هر گو شه ی جگر چلیده ی خود نَقش کرده ام ؟
و سکوتی به پاسخ من !
سکوتی به سنگینی لاشه ی زنی که امیدی با خود ندارد ....!؟

زمین ؛ باران را صدا می زند
گردش ماهی ؛ آب را می شیارد
باد می گذرد
چلچله می چرخد
و نگاه من ؛ گم می شود !!!
ماهی زنجیری آب است
و من ؛ زنجیری رَنج !
نگاهت ... خاک شدنی
لبخندت ... پلاسیدنی ست
سایه را بر تو فرو اَفکنده اَم ؛ تا بُتِ من شوی
نزدیکِ تو می آیم ؛ بوی بیابان می شنوم
به تو می رسم ؛ تنها می شوم
کنار تو تنهاتر شده ام !؟
از تو تا اوج تو
زندگی من گسترده است
از من تا من
تو گسترده ای
با تو بَرخوردم ؛ به راز پرستش پیوستم
از تو به راه اُفتادم ؛ به جلوهْ رنج رسیدم
و با این همه ؛ ای شفاف !
و با این همه ؛ ای شگرف !
مرا راهی از تو به دَر نیست
زمین ؛ باران را صدا میزند
من ؛ تو را
پیکرت را زنجیری دستانم می سازم
تا زمان را زندانی کنم
تا از تو ؛ برای خود ؛ اَبدیتی بسازم !؟
عشق ما دهکده یی است ‘ که هرگز به خواب نمی رود !
نه به شبان و نه به روز !
و جنبش و شور و حیات ...
یک دم در آن فرو نمی شیند
تا دست تو را به دست آرم .
از کدامین کوه می بایدم گذشت ... تا بگذرم ؟
از کدامین صحرا می بایدم گذشت ... تا بگذرم ؟
روزی که اینچنین به زیبایی آغاز می شود ...
به هنگامی که من آخرین کلمات تاریک غمنامه ی گذشته را
با شبی که در گذر است
به فراموشی باد شبانه سپرده ام !
از برای آن نیست که در حسرت تو بگذرد
تو باد و شکوفه و میوه ای
ای همه فصول من !
بر من چنان چون سالی بگذر
تا جاودانگی را آغاز کنم !!!؟؟؟
نظرات ()