تا شقایق هست زندگی باید کرد ....

باز کن پنجره را ...
نویسنده : بهاره , ص - ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٩

باز کن پنجرۀ چشمت را

و به خورشید بگو

که کسی آمده است

که بِتابد اِمروز .... و بخواند قِصه

باز کن پنجرۀ چشمت را

و بیاویز به آن فانوسی

و به مَهتاب بگو

که کسی آمده است

که بتابد اِمشب .... و بِشوید غُصه

ای صداقت ... ای سبز ... مریم خسته ی من

کاش تو سبزترین شعر مرا

بر تَن خُشک زمین می خواندی

کاش در پاک ترین لحظۀ عمر

با تَن زخمی من می ماندی

کاش چون شعرِ بلند عاشق

می شدی مصرعی ناب و  زیبا

می نوشتم من تو را هر لحظه

می سپردم به همه عاشق ها

ای غَنی تر از شعر ... مُتبرک فصلم

دست تو جام گوارایی اَست

از شراب و از عشق

که مرا مست و خراب

می سپارد به سکوت و ماتم

تو اگر بشناسی ... غَمِ در خود مُردن

بُغضِ این پنجره را می فهمی !

ای نَهایت ... ای راز

من تو را می بینم

در شب و در رویا

در عبور یک اَشک

در سراب و در خواب

تو بخواه ای همدم ... تو بخوان ای همراز

تو بمان با من و عشق ... تو بمان تا فردا ...!؟


comment نظرات ()