
خدای عَهد و پیمان ؛ (میترا)
پُشت و پَناهم باش !
بَر این عَهد و بَر این میثاق
گُواهم باش !
در این تاریک پُر خوف و خطر
خورشید راهم باش !
خدای عَهد و پیمان ؛ (میترا)
دیر است , اَما زود
مَگر سازیم ... بُنیادِ ستم نابود
به نیروی خرد ؛ اَز جای بَرخیزیم ...
و با دیوِ ستم ؛ آنسان ؛
دَرآویزیم و بِستیزیم ...
که تا از بُن
بَنای دُشمنِ دون را بَراَندازیم ...
به دست دوستان
اَز پیکر دشمن سَر اَندازیم ...
و طَرحی نو دَر اَندازیم ...!؟

زمانی دور در شهری .... شهری سرد
همه در بیم
نَفس درتنگنای سینه ها ؛ مَحبوس
همه خامو ش
و هَر فَریاد .... دَر زَنجیر
و پای آرزو ... دَر بَند
هزار آهنگ و آوای خُروشان بود ...
و شَب خاموش !
فَضای سینه ؛ اَز فریادها پُر بود ...
و لَب خاموش !
و بادِ سرد ؛ به هر خانه و کاشانه ؛ سَر می کرد
شُعلـۀ روشنگر اَندیشه را می کُشت
شبِ تاریک را ؛ تاریک تَر می کرد !؟
در آن دوران در شهری ... شهری سَرد
همه روزش ... چو شب ها تار !
همه شَبها ... زِ غَم سَرشار !
نه در روزش ؛ اُمیدی بود !
نه شامش را ؛ سَحرگاهِ سپیدی بود !
نه یک دل ؛ در تمام ِشهر ؛ شادان بود !
جوانان ؛ این جوانمردان ایران را
به سَر ؛ شوری ست توفان زا
اُمید زندگی ... در دل
ز بَندِ بَندگی ... بیزار
هزاران سایۀ کمرنگ
در یک کوچه
با هم آشنا می شد
طَنین می شد ... صِدا می شد
صدای بی صدایی بود و فَرمان اَهورایی
به پا خیزید !
کفِ دستانتان را ؛ قَبضۀ شَمشیر می باید
کماندارانِتان را ؛ درکمان ها ؛ تیر می باید
شُما را عَزمی ؛ اَکنون ؛ راسخ و پی گیر می باید
شما را این زمان باید ...
دلی ؛ آگاه !
همه با همدگر ؛ همراه !
رَوانها را ؛ به مهر اورمزدا ؛ آشنا سازید ...
ز دل رانید ... نِفاق و بَندگی و خسته جانی را و بنشانید ... صَفا و صُلح و عیش و شادمانی را و بر بالاترین قُلّه ؛ بَراَفرازید دِرفش کاویانی را
اَز آنِ ماست ... پیـــــــــــــــروزی !؟
نظرات ()