تا شقایق هست زندگی باید کرد ....

انفراد
نویسنده : بهاره , ص - ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩

گالری عکس نایت اسکین,نایت گالری,عکس عاشقانه,ولنتاین,کارت پستال عاشقانه,عکس های هنری,عکس زیبا,دخترانه,پسرانه,عکس طبیعت

موجها خوابیده اند ؛ آرام و رام

طَبلِ طوفان از نَوا اُفتاده اَست

چشمه های شُعله ور ؛ خُشکیده اند

آبها ؛ از آسیاب اُفتاده است !

در مزار آباد ِ شهر بی تَپش

وای ِ جُغدی هم نمی آید به گوش

دردمندان ؛ بی خُروش و بی فَغان ...

خَشمناکان ؛ بی فَغان و بی خُروش ...

آبها ار آسیا اُفتاده اَست ...

دارها بَرچیده ؛ خون ها شُسته اند !

جای رنج و خشم و عُصیان ؛ بو ته ها

خارهای پَلیدی ؛ رُسته اند

مُشت های آسمانکوبِ قَوی ...

واشده ست و گونه گون رٌسوا شده ست

یا نَهان سیلی زَنان ؛ یا آشکار ...

کاسۀ پَست ِ گدایی ها شده ست !

باز ما ماندیم و شَهر بی تَپش

وانچه کَفتارست و گرگ و روبه ست !

گاه می گویم :‌" فَغانی بَرکشم "...

باز می بینم صدایم کوته است !

باز می بینم که پُشت میله ها ...

مادرم ایستاده با چشمان ِ تَر

ناله اش گُم گشته در فریادها

گویدم : " گویی که من لالم ...تو کَر " !

می شود چشمش پُر از اشک و به خویش

می دهد اُمیدِ دیدارِ ِ مرا

در سکوتِ جاودان مَدفون شده ست

هر چه غوغا بود و قیل و قال ها

آب ها از آسیا اُفتاده ؛ لیک

باز ما ماندیم و خوان این و آن

میهمان ِ باده و اَفیون و بَنگ

از عَطای دشمنان و دوستان

هر که آمد ؛ بار خود را بَست و رفت

ما همان بَدبخت و خوار و بی نَصیب

زان چه حاصل ؛ جُز دروغ و جُز دروغ

زین چه حاصل ؛ جُز فَریب و جُز فَریب

باز می گویند : " فردایی دگر "

" صبر کُن‌ ؛ تا دیگری پیدا شود " !

کاوه ای پیدا نخواهد شد ؛ ولی

کاشکی اسکندری پیدا شود ....!؟

 


comment نظرات ()
سرچشمه
نویسنده : بهاره , ص - ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩

گالری عکس نایت اسکین,نایت گالری,عکس عاشقانه,ولنتاین,کارت پستال عاشقانه,عکس های هنری,عکس زیبا,دخترانه,پسرانه,عکس طبیعت

در تاریکی ؛ چشمانت را جُستم ...

در تاریکی ؛ چشم هایت را یافتم ... 

و شبم پُر ستاره شُد .... !

تو را صدا کردم ...

درتاریکترین شب ها ؛ دلم صدایت کرد !

و تو با طَنینِ صدایم به سوی من آمدی ...

با دست هایت ؛ برای دست هایم آواز خواندی ...

برای چشم هایم ؛ با چشم هایت ...

برای لب هایم ؛ با لب هایت ...

با تَنت ؛ برای تَنم آواز خواندی

من با چشم ها و لَب هایت ؛ اُنس گرفتم ...

با تَنت ؛ اُنس گرفتم

چیزی در من فرو کش کرد !

چیزی در من شکفت !

من دوباره در گهوارۀ کودکی خویش به خواب رفتم

و لبخند آن زمانم را باز یافتم !

در من شَک لانه کرده بود ...!

دست های تو چون چشمه یی به سوی من جاری شد ...

و من تازه شدم ... من یقین کردم .

چشم های تو با من بود

و من چشم هایم را بستم ...

چرا که دست های تو اطمینان بخش بود !؟

صدایت میزنم ... گوش بده ... قلبم صدایت می زند

شب گرداگردم حصار کشیده است

و من به تو نگاه می کنم ...

از پنجره های دلم به ستاره هایت نگاه می کنم ...

چرا که هر ستاره ؛ آفتابی است !

من آفتاب را باور دارم ...

من دریا را باور دارم ...

و چشم های تو سَرچشمۀ دریاهاست ...!

انسان سَرچشمۀ دریاهاست ...!؟


comment نظرات ()