تا شقایق هست زندگی باید کرد ....

نزدیک آی ....
نویسنده : بهاره , ص - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠

www.chekelo

آبی بلند را می اندیشم و هیاهوی سبزِ پایین را

ترسان از سایۀ خویش ؛ به نیزار آمده ام

دشمنی کو ؟ تا مرا از من ؛ بَر کند ؟

دچارِ بودن گشتم ؛ که شبیخونی بود !

نفرین به زیستن ... تپش کور !!!

 هستی مرا بَرچین ؛ ای ندانم چه خدایی موهوم !

کوهساران مرا پُر کن ؛ ای طنین فراموشی !

تو را یافتم ...

آسمانها را پِی بردم

تو را یافتم ...

درها را گشودم ؛ شاخه ها را خواندم

از بیم عشق تو می گریزم

و چه بیهوده است ؛ وقتی فضا را فرا گرفته ای !

از بیکران تو می ترسم ؛ ای دوست !

بام را بَر اَفکن و بتاب 

 که خرمن تیرگی اینجاست

بشتاب ؛ درها را بشکن ؛ وَهم را دونیمه کن

که منم ... هَستۀ این بارِ سیاه !

اَندوه مرا بچین ؛ که رسیده است

مرا بِدان سو ببر ؛ به صخرۀ بَرترِ من رسان 

 که جُدا مانده ام

نگین آرامش گم کرده ام و گریه سر دادم !

صدا بزن ؛ تا هستی بپاخیزد

گلی رنگ بازد ؛ پرنده؛ هوای فراموشی کند .

تورا دیدم ... از تنگنای زمان جُستم

تو را دیدم ... شور عَدم در من گرفت

 کنار تو ... زنبق سیرابم

دوست من ... هستی ترس انگیز است !

به صخرۀ من ریز ؛ مرا در خود بسای

که پوشیده از غبار دلتنگیم

 بمان ؛ بی خدایی مرا بیاکن ؛ محراب بی آغازم شو

 تا شنوده ی آسمان ها شویم

نزدیک آی ؛ عَطشِ مرا از سَرچشمۀ وجودت سیراب کن

 تا مَن سراسر " مَن" شوم ...!؟


comment نظرات ()