تا شقایق هست زندگی باید کرد ....

ابدیت ...!؟
نویسنده : بهاره , ص - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ خرداد ۱۳٩٠

عاشقانه.قلب.خاص.رویایی

فریادِ من ؛ همه ؛ گُریز اَز دَرد بود

چرا که من

در وَحشت اَنگیزترین شَب ها

آفتاب را ؛ به دعائی نومیدوار طَلب کردم!

تو اَز خورشیدها آمده ای!

اَز سپیده دم ها آمده ای!

تو از آینه ها و اَبریشم ها آمده ای!

در خَلئی ؛ که نه خدا بود و نه آتش

نگاه و اِعتمادِ تو را

به دعایی نومیدوار ؛ طَلب کرده بودم!

جریانی جدی ؛ در فاصلۀ دو مرگ

در تُهی میان دو تنهایی

نگاه و  اِعتماد تو بدین گونه است !

شادی تو بی رَحم است و بزرگوار

نَفست در دست های خالی من

تَرانه و سَبزی است

من بَر می خیزم !

چراغی در دست ... چراغی در دلم

زَنگار روحم را ؛ صیقل می زنم

آینه ئی برابر آینه ات می گذارم

تا از تو اَبدیتی بسازم !!!؟؟؟


comment نظرات ()
پاداش ... !؟
نویسنده : بهاره , ص - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠

شوکرانِ بنفشِ خورشید را 

در جامِ سپیدِ بیابان ها ؛

لحظه لحظه نوشیدم ! 

و در آینۀ کُشندۀ سراب

تصویر تو را ؛ در هر گام ؛ زنده تر یافتم  !

در چشمانم 

چه تابش ها که نریخت !

و در رَگ هایم 

 چه عَطش ها که نَشکفت !

چه رویاها 

 که پاره نشد ...!

و چه نَزدیک ها 

 که دور نرفت ... !

و مَن

به رشته صدایی رَه سپردم

که پایانش در تو بود ... !

آمدم

تا تو را ببویم ... 

و تو ؛ گیاهِ تلخِ اَفسونی !

زَهرِ دوزخی ات را با نَفسم در آمیختی

به پاسِ این همه راهی که آمدم ... !؟

******************************************* من از جهان بی تفاوتی

فکرها و صداها می آیم! 

و این جَهان 

 به لانۀ ماران می ماند!

و این جَهان 

 پُر از صدای حرکتِ پاهای مَردمی ست 

که همچنان که تو را می بوسند 

در ذهنِ خود

 طَنابِ دارِ  تو را می بافند ... !؟

 


comment نظرات ()