تا شقایق هست زندگی باید کرد ....

ســـــایه من .... !؟
نویسنده : بهاره , ص - ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩

 

عکس عاشقانه ، کارت پستال عاشقانه

کنارِ مُشتی خاک ؛ در دوردستِ خودم تنها نشسته ام !

نَوسانها خاک شد

و خاک ها از میان اَنگشتانم لَغزید و فرو ریخت

شبیه هیچ شده ام ... !

چهره ام را به سردی خاک می سپارم 

اوجِ  خودم را گُم کرده ام 

می ترسم از لحظۀ بعد

و از این پنجره ای که به روی اِحساسم گُشوده شد ... !

برگی روی فراموشی دستم اُفتاد .... برگ اَقاقیا !

ازپنجره ؛ غروب را روی دیوار کودکی ام تماشا می کنم 

بیهوده بود ... بیهوده ....!؟

آن طرف سیاهی من پیداست ... !

روی بام ِگُنبدی کاهگلی ایستاده ام .... شبیه غمی !

و نگاهم را در غبارِ غروب ریخته ام 

روی این پله ها ... غمی ؛ تنها نشست !

در این دهلیزها ... انتظاری ؛ سرگردان بود !

ناگهان در خوابِ دشتِ آفتابی 

دَستی روی پیشانی ام کشیده شد ...!؟

و من سایه شدم :

  (( آه ... تو هستی ؟ دیر کردی 

    از لالایی کودکی تا خیرگی آفتاب انتظار تو را داشتم !

    در شبِ سبزِ دشت ها  صدایت زدم ...

    در سَحرِ رودخانه ها ... در آفتابِ مَرمَرها ...

    در این عَطشِ تاریکی صدایت زدم ...

    این دشتِ آفتابی را شب کُن 

    تا من راهِ گُمشده را پیدا کنم

    و در جای پای تو ؛خودم ؛ خاموش شوم ))

 لبهایش از سُکوت بود 

اَنگشتش به هیچ سو لَغزید 

ناگهان طَرح ِچهره اش از هم پاشید و غُبارش را باد بُرد !

روی عَلفهای اَشک آلود به راه اُفتادم 

خوابی را میان این عَلفها گُم کرده ام 

دست هایم پُر از بیهودگی این جُست و جوهاست ...

روی غمی راه اُفتاده ام 

به شبی نزدیکم ... سیاهی من پیداست 

در شبِ " آن روزها " فانوس گرفته ام 

میان دو لحظۀ پوچ در رفت و آمدم 

انگار دَری به سردی خاک باز کردم 

گورستان به زندگی ام تابید ...!؟

بازی های کودکی ام ؛ روی این سنگهای سیاه پَلاسیدند !

سنگها را می شنوم ... اَبدیتِ غَم !

کنار قَبر ؛ اِنتظار ؛ چه بیهوده است ...

و تو ... شبیهِ تاریکِ من !

به آفتاب آلوده ام ... تاریکم کن !

تاریک ِتاریک ... شبِ اَندامت را در من ریز ... !؟

دستم را ببین ... راهِ زندگی ام در تو خاموش می شود !

راهی در تُهی ... سفری به تاریکی ....

صدای قافله را می شنوی ؟

با مُشتی کابوس هَمسفر شده ام ... !

راه ... از شب آغاز شد ... به آفتاب رسید ...

و اکنون از مرزِ تاریکی می گُذرد 

کنار مُشتی خاک 

در دوردستِ خودم تنها نشسته ام 

بَرگها روی اِحساسم می لغزند ... !؟


comment نظرات ()