تا شقایق هست زندگی باید کرد ....

علف خودرو
نویسنده : بهاره , ص - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ فروردین ۱۳٩٠

عَلفِ خودروئی را می مانم که بدون تعارف سَبز می شوم !

نه به اَخمِ باغبان توجهی دارم ...

و نه نازو عشوۀ بنفشه را می خرم .

بوی خاک و نسیمِ صُبح ؛ مرا بَس !

اَز آب پاش , بیزارم ... مُحتاجِ سَم پاشها نیستم ؛

چرا که رَنگ و بویی ندارم ...

و شَته ها هیچ وقت به سُراغم نمی آیند !

یک بار به خودم گفتم :

" بیا از لَجِ باغبان هم که شده ؛ بک بار گل بده "... !؟

اَما یادِ زَنبورها اُفتادم ... نَـــــه !

 آن ها شَهدِ مرا خواهند نوشید ...

و خیلی زود دِلشان را خواهد زَد !

اَز این گذشته تَحملِ وزوزهاشان را ندارم ... !

تازه ؛ اَگر قَرار باشد گل بدهم ؛

سَرنوشتی چون لاله و سُنبل خواهم داشت :

آن وقت است که باغبان مهربان خواهد شُد ...

مَرا به گلخانه ای گرم خواهد بُرد ,

و زندانی گلدان خواهد کرد ...

دستِ نَوازش و تَرحم به سرم خواهد کشید ...

کود خواهد آورد و ....!؟

آب پاش ... این باران مصنوعی و زشت

بَر عَجزم خواهد گریست !

آنوقت من می مانم و چشمانی هَرزه

و دستانی آلوده به لذت !

چرا که باغبان به آسانی مرا خواهد فُروخت ...

و گل فروش ... چه بگویم ؟

او هیچگاه عَرقِ شَرم را بَر گلبرگهای پاکم نخواهد دید ...

هزاران چشم ناپاک مرا مُرده خواهد کرد

و سَراَنجام ....

دَستی پُر هَوس مرا به چَنگ خواهد آورد ؛

و بدین گونه پَژمرده خواهم شَد ...!؟

((هیهات ؛ فکر شکفتن را خواهم کُشت !))

بُگذار پروانه ها به دورم نـَـچرخند ...

بُگذار زنبورها و شَته ها میهمان ناخوانده ام نَشوند ...

بَگذار گل فروش نامم را نـَـبرد ...

و باغبان به جُرم نَشکفتن به خشم یادم کند ؛

و ریشه ام را از بیخ بَرکَنَد ...

چه باک ... ؟

 ریشه هایم با بوی خاک و نَسیم صبح اُلفتی دیرینه دارد

و من دوباره سَبز خواهم شد ...

 دوباره زندگی خواهم کرد ...

و این بار نیز ؛ نه به اَخم باغبان توجهی دارم ؛

و نه ؛ نازو عشوه بنفشه را می خرم !

من بَذر عشق را در باغچۀ کوچک دلم خواهم کاشت ... 

از خون جگر ؛ آب خواهم داد ... 

و گلهای پاک ایمان را خود خواهم چید ؛

ولی نخواهم فروخت !

بازیچۀ دستِ باغبان نخواهم شد ...

به زندان گلدان نخواهم رفت ...

به رقصِ پروانه ها دل نخواهم بست ...

به زنبورها شَهد نخواهم داد ...

به گل فروش سلام نخواهم کرد ...

و هَمنشین شمع و جام نخواهم بود !

زندگی اینطور با صفاتر است :

  در بَند نبودن ... ناز نَخریدن ...

رنگ نَداشتن ...   دل نَبستن ...

و بازیچه نَشدن ...!؟


تلبتلب


comment نظرات ()