تا شقایق هست زندگی باید کرد ....

در شهر سرد ...!؟
نویسنده : بهاره , ص - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩

عکس هایی از لحظات عاشقانه انتظار

  زمانی دور در شهری .... شهری سرد

همه در بیم

نَفس درتنگنای سینه ها ؛ مَحبوس

همه خامو ش

و هَر فَریاد .... دَر زَنجیر

و پای آرزو ... دَر بَند

هزار آهنگ و آوای خُروشان بود ...

و شَب خاموش !

فَضای سینه ؛ اَز فریادها پُر بود ...

و لَب خاموش !

و بادِ سرد ؛ به هر خانه و کاشانه ؛ سَر می کرد

شُعلـۀ روشنگر اَندیشه را می کُشت

شبِ تاریک را ؛ تاریک تَر می کرد !؟

در آن دوران در شهری ... شهری سَرد

همه روزش ... چو شب ها تار !

همه شَبها ... زِ غَم سَرشار !

نه در روزش ؛ اُمیدی بود !

نه شامش را ؛ سَحرگاهِ سپیدی بود !

نه یک دل ؛ در تمام ِشهر ؛ شادان بود !

جوانان ؛ این جوانمردان ایران را

به سَر ؛ شوری ست توفان زا

اُمید زندگی ... در دل

ز بَندِ بَندگی ... بیزار

هزاران سایۀ کمرنگ

در یک کوچه

با هم آشنا می شد

طَنین می شد ... صِدا می شد

صدای بی صدایی بود و فَرمان اَهورایی

به پا خیزید !

کفِ دستانتان را ؛ قَبضۀ شَمشیر می باید

کماندارانِتان را ؛ درکمان ها ؛ تیر می باید

شُما را عَزمی ؛ اَکنون ؛ راسخ و پی گیر می باید

شما را این زمان باید ...

دلی ؛ آگاه !

همه با همدگر ؛ همراه !

رَوانها را ؛ به مهر اورمزدا ؛ آشنا سازید ...

ز دل رانید ...

نِفاق و بَندگی و خسته جانی را

و بنشانید ...

صَفا و صُلح و عیش و شادمانی را

و  بر بالاترین قُلّه ؛ بَراَفرازید

دِرفش کاویانی را

اَز آنِ ماست ... پیـــــــــــــــروزی !؟


comment نظرات ()