تا شقایق هست زندگی باید کرد ....

غزل بزرگ ...!؟
نویسنده : بهاره , ص - ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠

همه ی بُت هایم را می شکنم

 تا فَرش کنم بر راهی که تو بگذری !  

برای شنیدن ساز و سُرودِ من

 همه ی بُت هایم را می شکنم

 ای مهمان ِ یک شب اثیری ِ زودگذر

تا راه ِ بی پایان غَزلم

از سَنگفرش ِ بُت هایی که در مَعبد ِ ستایششان

چون عودی در آتش سوخته ام

تو را به نَهانگاه دردِ من آویزد!

این طرف در اُفق خونینِ شکسته ؛ انسان من ایستاده است !

او را می بینم ...

او را می شناسم ...

روح نیمه اش در انتظار نیم دیگر خود ؛ درد می کشد!

" - مرا نجات بده ای کلیدِ بزرگ نفره !

مرا نجات بده !

" - مرا به پیش خودت ببر!

سَردار بزرگ رویاهای سپید من !

مرا به پیش خودت ببر!

و میان این هردو افق من ایستاده ام

و درد سنگین این هردو افق بر سینه ی من می فشارد

و اکنون آن زمان رسیده است

که من به صورت دردی جانگداز دَر آیم !

در مقطع روحی که شقاوت های نادانی ؛ آن را از هم دَریده است !

و من اکنون یک پارچه دردم ...

در آفتاب گرم یک بعد از ظهر تابستان

در دنیای بزرگ دردم زاده شدم

" -میان آرزوهایم خُفته ام

و خستگی ِ وَصلی که اُمیدش با من نیست

مرا با خود بیگانه می کند

و کجاست ؟

به من بگویید کجاست ؟

خداوندگارِ دریای گود خواهش های پُر تَپش ِهر رگ ِمن

که نامش را جاودانه

با خَنجره های هر نقس؛درد

بر هر گو شه ی جگر چلیده ی خود نَقش کرده ام ؟

و سکوتی به پاسخ من !

سکوتی به سنگینی لاشه ی زنی که امیدی با خود ندارد ....!؟


comment نظرات ()