تا شقایق هست زندگی باید کرد ....

کاوه یا اسکندر ....!؟
نویسنده : بهاره , ص - ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ تیر ۱۳٩٢

در مزار آبادِ شهرِ بی تَپش 

وایِ جغدی هم نمی آید به گوش

دردمندان ؛ بی خروش و بی فَغان

خشمناکان ؛ بی فَغان و بی خروش

آبهــا از آسیــاب افتــاده است 

دارها بَرچیده ... خونــها شسته اند 

جای رنج و خشم و عُصیان  بوته ها 

پشکُبنهای پلیدی رُسته اند

باز ما ماندیم و شهری بی تَپش

زان چه کَفتار است و گرگ و روبه است !!!

گاه می گویم ؛ فغانی بَرکشم 

باز می بینم ؛ صدایم کوته است!

آبها از آسیاب اُفتاده ... لیک 

باز ما ماندیم و خوانِ ؛ این و آن 

میهمانِ باده و اَفیون و بَنگ 

از عَطای دشمنان و دوستان

هرکه آمد... بار خود را بست و رفت 

ما همان ؛ بدبخت و خوار و بی نَصیب 

زان چه حاصل ؟ جز دروغ و جز دروغ ؟

زین چه حاصل ؟ جز فریب و جز فریب ؟

باز می گوینـــد : فــردایی دگــر 

صبــــر کن تا دیگــــری پیــــــدا شود 

کاوه ای پیـدا نخواهد شد ؛ ولی 

ای کـــاش 

اسکنــــدری پیــــــدا شود ؟؟!!

 


comment نظرات ()